بلتم بشمارم تا چهل
این روزها بی بهانه و با بهانه شمردن را با هم تمرین میکنیم یک تا پنج را ... درختان خیابان ،چراغهای وسط بلوار . سطل آشغالهای پارک ، پله های سرسره ، گل و تو تو های کتاب قصه ، نخود و لوبیا ی پاک شده ، سکه و اسکناس های قلک و هر چیز دیگری که شامل این اختراع بزرگ بشریت برای کنار هم گذاشتن و گنجاندن تعدادی از چیزی در قالب یک قراداد به نام شمارش و اعداد شود.... یک تا پنج را تمرین میکنیم و هر جایی که باشیم تمام آدمهای شناس دور و برت را به اسم صدا میکنی تا در شمردن همراهیت کنند ازیه جون .... بابا...ماما جون ... بابا جون .... آله ... عمو .... ...
بوی عیدی ...
بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو بوی یاس جانمازترمه ی مادربزرگ با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگی مو درمی کنم شادی شکستن قلک پول وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب بااینا زمستون و سر می کنم بااینا خستگی مودرمی کنم فکرقاشق زدن دخترناز چشم سیاه شوق یک خیز بلنداز روی بت...




